پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
پرواز در آسمان کودکی
به بهانه نزدیک شدن به سی ا مین سال تولد مجله « کودک مسلمان بلوچ»
عبدالحکیم بهار« آشنا »
سال 1359دقیقاً سی سال پیش، شهر کوچک «ایرانشهر» در تب وتاب معروف شدن می سوخت.از بین بچه های دانش آموز آن وقت استان کمتر کسی نام کوچک شهر «ایرانشهر» را شنیده بود. اما انگار همه چیز دست در دست هم داده بودند تا برای اولین بار چهره «ایرانشهر» را به بچه های استان سیستان وبلوچستان معرفی کنند.
***
همه چیز از آنجا شروع می شود که «ایرانشهر» بی صبرانه ، بی قرار ومنتظر لحظه شماری می کند تابرای اولین بار تولد مجله «کودک مسلمان بلوچ »را در وجود خود ببیند.به نظر من حق هم داشت لحظه های سرنوشت سازی برایش پیش و رو بود.چه کسی از بزرگ ومعروف شدن بدش بی آید.؟
***
دستگاههای ساده پلی کپی در سپاه پاسداران شهرستان ایرانشهرمنتظر بودند تا دستانی به سراغ آنها بروندوسکوت دلگیرانه آنها را به صدا تبدیل کنند.
سر انجام انتظارها به سر می رسد ودر مهر ماه سال ،1359 دل «ایرانشهر»به تپش می افتد سکوت دستگاههای پلی کپی می شکند ودست هایی به طرف آنها کشیدده می شود.وحرکتی شیرین در تلاش مشتاقانه :«رمضانی، رجبی، ناصحی، نطقی، طاهر علی، جعفری ، رضا شجری ودیگر دوستان آغاز می گردد.آقای ناصحی می شود مسئول تهیه وتنظیم مطالب مجله ؛ یعنی سردبیر ومدیر مسئول !... طرح ساده ی روی جلد مجله با دورنگ سبز وقهوه ای کم رنگ زده می شود کار صفحه آرایی را یکی از بچه ها انجام می دهد ، مطالب در نظر گرفته شده را آماده چاپ می کنند چند نفر شبانه روز وخستگی ناشناس مشغول کارهای تصویر گری را به اتمام می رسانند. در 15 روز اول مهر ماه آن سال با انتشار اولین شماره، مجله «کودک مسلمان بلوچ»درشهرستان ایرانشهر متولد می شود.به جای اینکه بچه های سپاه منطقه ایرانشهر از تولد مجله،خوشحال باشند، بر خلاف شهر ایرانشهر که از شادی، سر از پا نمی شناخت ، نگران بودندو دریای اظطراب در چهره های آنها موج می زد. آنها نگران مراقبت بعد از تولد مجله می شوند.حق هم دارند آخر تولد هر کودکی همان اندازه که برای پدر ومادر خوشحال کننده است تضمین وامین سلامت کودک نگرانی هایی هم به همراه دارد. تامین سلامت کودک بستگی واحتیاج به مراقبت بعد از تولد، انجام واکسیناسیون، تامین پوشاک وتغذیه دارد. مجله هم چنین حالی داشت.
- آیا برای کودک اتفاقی نمی افتد؟
- آیا مراقبت بعد از تولد به خوبی انجام می شود؟
- آیا رشد کودک دچار مشکل نخواهد شد؟
- آیا هیچ گونه خطری سلامت کودک را تهدید نمی کند؟
- بچه ها با کودک دوست می شوند؟
- آیا کودک بادوستان خود رابطه دوستانه برقرار می کند؟
- آیا کودک به دوستانش به خوبی سر می زند؟
- آیاکودک،برای دوستانش دوست خوبی می شود؟
- ...؟؟؟؟...؟؟؟
لشکربزرگی از سئوالات هستند که در همان آغاز تولد مجله بر سر بچه های تحریریه هجوم می آورند.اما ...
***
بچه های تحریریه سرانجام دل به دریا می زنند وهمچون کوهی استوار برای جنگیدن با هر گونه مشکلاتی آماده می شوند.خیلی زود نور امید بر دل پریشان بچه ها ی تحریریه مجله می تابد ودر 15روز اول پس از تولد، اولین شماره «کودک مسلمان بلوج »در مدارس ایرانشهروروستاهای اطراف توزیع می شود ومجله سر از خانه های دوستان بلوچ وسیستانی در می آورد.احساس خوشایندی به اودست می دهد.
***
بچه های تحریریه کار شماره بعدی مجله را شروع می کنند .در طول مدت کمتر از 15 روز شماره دوم آماده می شود هنوز شماره دوم توزیع نشده است که سیل خروشان نامه ها ی محبت آمیزدوست داران مجله از شهرهای مختلف استان راه می افتد..بچه های تحریریه اصلا تا آن وقت حتی فکرش را هم نکرده بودند. برایشان جای تعجب بود به جاهایی که حتی مجله توزیع نشده بود هم نامه آمده بود ، :
- هرنامه چندین پیشنهاد، راهکار وتقاضا، : (تیراژ مجله را بالا ببرید قیمت را افزایش دهید، از رنگهای متنوع تری استفاده شود،بیشتر داستان وشعر چاپ بکنید، سرگرمی و جدول وگزارش فراموش نشود، اگر ازسطح مدارس مشترک جذب بشود مجله دوستان بیشتری خواهد داشت، مطالب را پر بار بکنید. از بچه ها بخواهید مطالب بفرستند واز مطالب آنها در مجله استفاده بکنید و... )
- صدها نامه ی آمیخته با گلایه های پاک کودکانه : ( چرا به مدرسه ما مجله توزیع نشده؟ما هم حق داریم کتاب ومجله بخوانیم. مجله عادلانه توزیع نشده. به ما چند نفر دانش آموز فقط یک مجله داده اند وگفته اند همه باهم بخوانید ، چند روز نوبت بودم تا مجله را خواندم و...)
هرنامه آرامشی برای حفظ سلامت مجله است.نامه های ارسال شده بچه های دانش آموز در همان اوایل کار، سلامت مجله را بیمه می کنند، ریشه های بذر ناامیدی می خشکد وهمه باور می کنندکه مجله جای خود را در بین دوستانش باز کرده است، وفقط بچه های تحریریه نیستند که فکرحفظ سلامت مجله هستند بلکه همه بچه های استان که از خوانندگان اولیه آن هستند به ترقی مجله فکر می کردند.
|
عبدالصمد نارویی(بمپور)- شعبان بامری(ایرانشهر)-عباس زارع (زاهدان)- مریم زارع (زاهدان)- غلام محمد جهانگیر(بزمان)- مریم میرکمال(خاش)-ارسلان امیری (ایرانشهر)- عادل مزاری(زاهدان)-عبدالحمید پناه(راسک)- سید غلامحسین حسینی( چابهار) سعید هادی زاده (قاسم آباد)- عبدالقیوم بهرام زهی (پیشین)- عبدالواحد دهقانی-(راسک)- حسین مرادی (سراوان)- رسولبخش جهاندیده (بمپور)- محمد اسلام ارباب (سراوان) - شهروز نوروزی (اسپکه)- ایوب آبرون (اسپکه)- اسماعیل ستوان ( ابتر ) – پیربخش نارویی( خیر آباد) – عبدالرضا آبسالان( ایرانشهر) – مسعود صادقی( دامن)- فاطمه رکن آبادی( گندمکان) – سید علی صابری( چابهار)عبدالحمید حمل زهی( چابهار)- رحمدل محتشمی(سرباز) |
تعداد کمی از صدها دوست مجله در شهرهای مختلف استان است که تا سال 1360 با مجله دست دوستی برای همکاری داده اند.
بچه های تحریریه وقتی نامه های رسیده را باز می کنند با دیدن نامه های گلایه مند بچه ها از خجالت می خواهند آب شوندوعرق شرم بر پیشانی آنها می نشیند ، و آنها می مانند که به نامه ها چه جوابی بدهند.؟ برای به تحقق پیداکردن درخواست های آنها چه چاره ای بیاندیشند؟ چه کار باید بکنند تا از خجالت دوستان مجله بیرون بیایند؟
راهکارها وپیشنهادهای سازنده خوانندگان برای هرچه بهتر شدن مجله ، سردبیر وهیت تحریریه را امید وارتر میکند....
***
خوانندگان هم مجله به این نتیجه می رسند که فقط خواندن مطالب چاپ شده در مجله کافی نیست برای کسب تجربه احتیاج به دست بردن به طرف قلم ونوشتن مطالب وکمک کردن بچه های تحریریه با ارسال مطالب از طریق پست مورد نیاز است. واین اتفاق خیلی زود به وقوع می پیوندد .بچه ها روی به نوشتن آورند آنها بدون در نظر گرفتن قواعد دستور زبان فارسی و فوت وفن نویسندگی، وشاید هم با غلط های املایی فراوان بدون هیچ گونه دلهره وبه امید اینکه کسب تجربه می کنند مطالب ساده خود را برای مجله ارسال می کنند .عده ای سروده های خود رامی فرستند بعضی ها هم که قلم آنها بد نمی نوشت، داستانهایی برای مجله ارسال می کنند ، تعدادی از بچه ها هم با فرستادن مطالب علمی ، لطیفه، معرفی روستا محل زندگی خود، خاطره،و ..دیگر بخشهای مجله را پوشش می دهند.
«ایرانشهر –صندوق پستی شماره 33- روابط عمومی سباه پاسداران انقلاب اسلامی تلفن:2163 » نشانی خانه بهترین دوست بچه های استان می شود.خیلی زود یک سال از بهار عمر مجله می گذرد وتابستان از راه می رسد.اگرچه تعطیلات سه ماهه تابستان برای بچه هایی که در خرداد ماه قبول شده اند شیرین است اما سه ماه ندیدن روی بهترین دوست( مجله) شیرینی تعطیلات تابستان را تا حد زیادی از کام آنها می کاهد وآنها را برای رسیدن هرچه زود تر مهر ماهدلتنگ و آرزو به دل می کند.
در سومین سال ، سردبیر به اتفاق دوستانش برای انتشار بهترمجله آنطور که دوستان مجله در نامه های خود می خواستند به فکر چاره می افتند . دیگر گردانندگان مجله نمی خواهند شرمنده نگاههای پاک بچه ها در مدارس باشند ویا پاسخ نامه های آنان را با شرمندگی بدهند. دوسال دستگاههای پلی کپی قدمهای مجله را پیش بردند اما دیگر این دستگاهها ی ساده نمی توانست به درخواست های دوستان مجله پاسخ دهند .خوانندگان، مجله ای با کیفیت بهتر وبالاتر می خواستند. اما چاره کار چیست؟؟
دوستان کم کم به این نتیجه می رسند مطالب مجله را در ایرانشهر تهیه وجمع بندی بکنند وبرای چاپ در چاپ خانه بزرگتری به استان کرمان ببرندوآنجا مجله را چاپ بکنند. این تصمیم، قطعی می شود. مسئولین سپاه استان موافقت واستقبال می کنند و«کودک مسلمان بلوچ»قدم به خارج از استان می گذارد وبه استان کرمان می رود.بچه های ستاد منطقه 6 سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کرمان وقتی این کار بزرگ بچه های سپاه استان ما را می بینند حیرت زده می شوند.با کمک ستاد منطقه 6 کرمان توی چاپ خانه بزرگ این شهر «مجله کودک مسلمان بلوچ» چاپ می شود وبرای توزیع به استان بازمی گردد.!بذر بربار فرهنگی انقلاب در سرزمین کویری بلوچستان جوانه می زند.
***
رنگ ورویش عوض می شود کیفیت چاپ با دستگاههای بزرگ چاپ خانه به نسبت چاپ با دستگاههای ساده پلی کپی خیلی بالا می رود ! تا حد زیادی خواسته های خوانندگانش بر آورده می شود.حدوداً سالهای 1361تا 1363مجله میهمان کرمانی ها است بچه های تحریریه خستگی ناشناس یک پایشان ایرانشهر واستان است ومطالب را آماده می کنند از روستاها ومدارس استان گزارش تهیه می کنند وبه نامه های دوستان خوانندگان جواب می دهند ویک پایشان هم در کرمان است وکارهای قبل از چاپ مجله را انجام می دهند، به چاپ خانه سرمیزنند وبا کارگران چاپ خانه « چاق سلامتی» می کنند تا ...! تا اینکه مجله با کیفیت تر وبه موقع به دست دانش آموزان برسد.( که می رسید) البته گاهی اقات یک کمی دیر می شد اما خوانندگان آنقدر با مجله دوست هستند که بار تاخیر ها را بردوش می کشند وآنهارا تحمل می کنند..تا به هرحال مجله به دستشان برسد. دیگر در استان کمتر دانش آموزی پیدا می شود که با نام کودک مسلمان بلوچ آشنا نباشد.دیگر فقط بچه های « زاهدان وچابهار وایرانشهر وخاش و نیکشهر» نیستند که مجله را می شناسند بلکه او توانسته است در دورافتاده ترین روستاها»و : « سربازو آشار وابتر ودامن وسیب سوران وزابلی و آسپیچ ونوک آباد وخیر آباد و سنگان وپیشین وهریدوک وچانف و نگورو دشتیاری و راسک وکنارک وساربوک وآبند وکشیگ و کوشک و حیط وبمپور وبزمان و چاه هاشم وجلگه ...» دوستانی برای خود پیدا بکند.
***
در پنجمین سال انتشار،دیگر ساختمان سپاه ایرانشهر نمی تواندهمه امور مجله را که روز به روز در حال گسترش است را بر عهده بگیرد.تیزاژ تاحدود 5000نسخه رسیده است،توزیع این همه نشریه، پاسخ دادن به مخاطبان ، برنامه ریزی بهتر، بایگانی، راه انداختن بخش آرشیووانجام سایر کارهای مطبوعاتی مجله نیاز به امکانات بیشتری دارد.این بار کوچی اساسی ومهاجرتی باور نکردنی در انتظار است.«کودک مسلمان بلوچ»بار خود را می بندد وبا چشمانی اشکبار ایرانشهر عزیزش را ترک می کند.دل کندن برایش دشوار است درست مثل هرکسی که زادگاهش را دوست داردونمی خواهد از آن جدا بشود.
***
توی تبلیغات وانتشارات سپاه باسداران استان دفتر وتشکیلاتی تاسیس می شود بر وبچه های زاهدان راه می افتند به طرف دروازه خاش که از «کودک مسلمان بلوچ»استقبال بکنند.
«کودک مسلمان بلوچ» چهار ساله است که مقیم شهرزاهدان مرکز استان می شودبا آمدن در زاهدان ارتباطات وسیع تر می شود به صورت ناگهانی تعداددوستان مجله افزایش چشم گیری پیدا می کنند..درخواستها بیشتر می شود.حالا دیگر چاپخانه کرمان هم از پس کار بر نمی آید.خوانندگان درخواست می کنند صفحات مجله رنگی باشند .تنها راه و چاره مشکل تغییر چاپخانه است . از توان بچه های دست اندر کار مجله زره ای هم کاسته نشده است با همان شور وشوق گذشته، این بار چاپخانه را عوض می کنند .پرونده امور چاپ در چاپخانه کرمان در سال 1365 بسته می شود ومجله در هفتمین سال پس از تولدبرای چاپ، شلوغی وترافیک تهران پایتخت را می پذیرد.
چاپ در چاپخانه های تهران رنگ وروی مجله را کاملاً عوض می کند.. «کودک مسلمان بلوچ»می شود مثل همه نشریه های کشور یعنی یک صفحه در میان رنگی. وحتی از بعضی از مجلات هم بعضی وقت ها زیبا تر وقشنگ تر به چشم می خورد.« کودک» کوچولوی ما در آستانه 8سالگی اش در خردادماه1367صاحب یک برادر کوچولوی دیگر می شودوآن هم «جشنواره شعر وقصه»است.اما امان از دست این بچه پر سروصدا.این کوچولوی دومی در هر شهری که سر در می آورد همه نگاهها را به طرف خود می کشد.تا حالا چندین سفر در شهرهای استان داشته است در هرسفر هم دوستان خود وبرادر بزرگترش را باخود کشانیده است.اول از زاهدان بعد ایرانشهر وبعد چابهاروبعد سراوان وبعد خاش وبعدزابل وبعد نیکشهرو بعد که همه شهرها را را رفت شروغ کرد به تجدید سفرها دوباره از زاهدان وهمه آن شهرهایی که یک بار قبلاً رفته بود.
حالا 30سال از آن روزها ی اولی کهدر ایرانشهر زمزمه تولد یک نشریه بود می گذردراستی بچه ها کدام یک از شما ها یا دوستانتان متولد مهر ماه1359 هستید؟«کودک مسلمان بلوچ»همسن شمااست اما بعید می دانم که از بین شما بچه ها کسی متولد 1359 باشد .اما این را می دانم که پدر ومادرهای بعضی از شماها هم سن وسال مجله هستند شاید هم از خوانندگان آن وقت مجله بوده اند.یا اینکه شاید مثل خود من هنوز هم از خوانندگان مجله هستند وقتی شما مجله را می آورید خانه او هم در فرصتی مناسب طوری که شما او را نمی بینید به دور ازچشم شما مخفیانه مجله را می خواند تا وقتی که شما را ندیده جدولش را هم حل می کند وآن وقت است که شما تصمیم حل جدول مجله رامی گیرید ناگهان متوجه می شوید با یک جدول حل شده رو برو هستید وآن وقت شاید هم از دست بچه های مجله ناراحت بشوید.یادتان باشد دراینگونه جاهها مجله وبچه های مجله تقصیری ندارندآنها جدول حل نشده برایتان فرستاده اند . جدول را دوست قدیمی تراز شما مجله، پدرتان، حل کرده است.
***
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
در حواشي سفر به شهر كهن « نيشابور »
کم کم داریم به پایان روزهای اولین ماه فصل گرم تابستان نزدیک می شویم.تیر ماه کم کم آماده می شود بند وبساط خود را جمع کند وجای خود را به روز های بلند مرداد بدهد.
پار سال دقیقاْ همچنین روزهایی بود که خودم را برای سفری دوهفته ای به استان خراسان آماده کرده بودم این سفرروزشنبه 11 تير ماه آغاز شد. ومسير طولاني چابهارتا مشهد بعداز يكی دو روز بعد پيموده شد.اول سفر كمي به خاطر طولاني بودن مسافت وخستگي راه برايم كسل كننده بود . اما گشتن وديدن مناطق گردشگري خراسان توانست كسالت بوجود آمده را از بين ببرد.
14تير ماه برايم جمعه اي به ياد ماندني شد .ديدن «گل مكان» فقط يك نقطه از صدها نقاط كشاورزي وباغي خراسان ورويت بهشتي زيبا در سرمين اين ديار. وعصر اين روز بياد ماندني در كنار آرامگاه حماسي سراي بزرگ ايران زمين ، سراينده رستم وسهراب در گنجينه شاهنامه« فردوسي » نامدار سراسر لطف بود .از 15تا 19 تير ماه توانستيم بيشتر جاهاي ديدني شهر مشهد راببينيم.

قرار بود 24تيرماه سفر ما پايان پذيرد.چيزي به پايان سفر باقي نمانده بود كه مرور تاريخ شهر نيشابور كهن ما را براي يك روز تمام به طرف خود كشانيد .پنجشنبه 20تير ماه اين اتفاق رخ داد بسياري از قسمت هاي تاريخ ايران را كه در سالهاي مدرسه در كتاب تاريخ خوانده بوديم را از نزديك ببينيم .محل غارتگري هاي چنگيز مغول، شهر مدفون شده قديمي نيشابور كه بر اثر زلزله يا اتفاقاتي از بين رفته بود، شهر مدفون شده« شاد ياخ»،قرار گرفتن در كنار آرامگاههاي اديبان بزرگ ايران زمين حضرت شيخ عطار نيشابوري وحكيم رباعي سراي عارف ، عمر خيام نيشابوري وقرائت حمد وسوره به لذت سفر ما افزود.
در حالي كه به اتفاق خانواده كه در كنار
آرامگاه عطار قدم مي زديم ومن براي آنها از عطار وبزرگي او مي گفتم اتفاق خيلي جالبي افتاد.اصلا فكرش را هم نكرده بودم.نزديك ظهر بود كه خود را براي خوردن ناهارآماده مي كرديم بايدكم كم از« عطار» و«كمال الملك» نقاش معروف ايران زمين جدا شويم وبراي صرف ناهار به مجتمع خيام برويم .آن طرفتر از آرامگاه عطار چشمم به دكه اي افتاد كه در آن كتاب مي فروختند با خود گفتم حالا كه تا اينجا آمده ام بد نيست چند جلد كتاب از همسايگي عطار به رسم يادگاري باخود ببرم... دكه كتاب فروشي خلوت بودآفتاب نيشابور به تنمان مي تابيد مردي درويش با موهايي تقريبا بلند مشغول كتاب فروشي بود. در كنار مرد كتاب فروش خانواده اش نشسته بودند وبا مرد كتاب فروش گرم گفتگو بودند.با حضور ما در جلوي دكه كتاب فروشي خلوت آنها به هم خورد تا ما را ديدند زود فهميدند كه از بلوچستان آمده ايم. آنها در مورد منطقه بلوچستان سئوالاتي از من پرسيدند تا جايي كه توانستم جواب آنها را دادم . طولي نكشيد كه همه چيز دستگيرم شد.فكر مي كنيد چه اتفاقي افتاده بود؟...؟
باور كردنش براي خود من هم خيلي سخت بود من روبروي يكي از بزرگ مردان هنر معاصر ايران ايستاده بودم وجواب سئوالاتش را مي دادم..تا قبل از اينكه خودش را معرفي كند نمي دانستم...
استادمعاصر هنرهاي تجسمي، عليرضا قدمياري در مقابل من بودتا فهميدم ايشان خود استاد هستند به طرفش قدم برداشتم به آغوشش كشيدم واينجا بود كه باهم دوست شديم وادامه سفر در شهر نيشابور را با زحمات ايشان بيشتر به تما شا پرداختيم. امروز من از وجود دوستان بزرگي چون عليرضا قدمياري و... به خود مي نازم وافتخار مي كنم .
نمونه ای از آثار استاد«علیرضا قدمیاری »هنرمند نقاش ومجسمه ساز نیشابوری را در وبلاگ او مشاهده نمایید.
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
باز هم سلام
دوستان نمی دانم چگونه از کجا شروع به نوشتن بکنم؟
می خواهم این را بگویم روستای «کیژدف» زادگاه من است من در این روستا در دامنه کوه نزدیک یک غار به دنیا آمدم از دامنه کوه اگر به طرف بالا وقله کوه بروید به درخت انجیرهایی می رسید که تابستان خوردن آن انجیرها نمی گذارد دوباره از آن بالا به طرف پایین سراشیب شوید.اما در پایین کوه درخت بزرگ وکهن سالی که لازم است حالا بگویم وجود داشت (چون دیگر وجود ندارد.) از خاطرات کودکی من خاطره ها دارنداین درخت کهن سال که اسم محلی آن «کرگ» است یک سال پیش به علت سهل انگاری عده ای که برای تفریح زیر آن درخت رفته بودند وبی پروا زیر آن اتش روشن کرده بودند وبه هنگام برگشتن بدون اینکه آتش روشن شده خود را خاموش کنندسبب شدند آن درخت دچار حادثه آتش سوزی بشود وبسیاری از خاطرات من که گه گاه گاهی از زبان این درخت می شنیدم از بین رفتند. نابودی «کرگ» غم بزرگی برای من به همراه آورد روزی که وجودش آتش گرفته بود من نبودم اما کسانی بوده اند که صحنه را از نزدیک دیده ان .وقتی تعریف می کردند بغض گلویشان را فشرده بود .آنها هم نای دین صحنه را نداشتند نمی دانم انجیرهای بالای کوه با کدام درد وچگونه به این منظره تاسف بار را تظاره کرده اند.دلم برای «کرگ» وانجیرهای تنها می سوزد انجیرهایی که روزگاری همسایه «کرگ» بودند....
روزگاری سبز
پر زور وجوان بودی تو
در وجودت برگهایی بود،
سبز تر از رنگ سبز
شاخه هایت چهار شانه
من تورا می گویم!
که وجودت تا دیروز
دیده می شد اماامروز
دیگر نیست!
وچه خیلی زود
شاخه هایت خشکید
برگ هایت افتاد
و
تن پرقدرت تو
ناگهان
خاکستر شد.
من تورا می گویم
با تو هستم که
روزگار با نشاطی داشتی.
لحظه لحظه هم نفس باسارها
هم صدا با نغمه گنجشک ها
...
باتو هستم من
باتویی که شاد بودی
روزگاری تکیه گاه باد بودی
من تو را می گویم
تک درخت پیر غار
همنشین با
شاخه انجیر غار
از تو سراغ می جویم
از تویی که می دانم
« دیگر نیستی »
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
همين يكي دو روز پيش بود كه داشتم مطالب وبلاگم را برسي مي كردم
ونظرات دوستان را نگاه مي كردم.يكي از دوستان من را براي دين وبلاگش
دعوت كرده بود وقتي كه وارد وبلاگش شدم به نكته هاي زيبا وظريفي در
وبلاگش روبرو شدم با حوصله آن راخواندم وقتي كه داشتم وبلاگ را مي
خواندم لحظه اي احساس كردم با دوبال كوچك خيال در آسمان پاك
كودكي پرواز مي كنم . دلم بد جوري هواي كودكي كرد آن گونه كه من از
وبلاگ او فهميدم نويسنده وبلاگ بايد اهل انديمشك مي بود .نقطه جالب
اين است وقتي من با دوره نوجواني وداع كردم براي خدمت سربازي در
سن 17 سالگي عازم انديمشك شدم ودر حاشيه دوران نوجواني و ابتداي
دوره جواني را در انديمشك شروع كردم وآن شهر نيز برايم دوست داشتني
است ومثل دوران كودكي دلم براي او هم مي تپد.
نمي دانم شايد من هم به دنبال پانزده سالگی ام می گشتم.
اما هرچي به دنبالش ميگردم پیدایش نمی کنم من آن را 23سال پیش تنها
گذاشتم . وفقط خاطراتش را به همراه دارم خیلی دلم برایش تنگ شده
است .هروقت دلم برایش بی تابی می کند به سراغ یادش میروم دلم آن
وقت کمی آرام می گیرد.
من خاطرات کودکی خود را طوری حفظ کرده ام که هر وقت دلتنگ می
شوم فوری به سراغش می روم .
اگه باورتان بشود بوی نوجوانی ام را واقعی احساس می كنم انگار بن بوي
به ياد ماندني را قاب گرفته ام . حتما تعجب می کنید چطور توانسته ام بوی
کودکی ام را حفظ کنم . آری من بوی واقعی کودکی را هنوز هم تو خانه
امروزی دارم .نمی دانم شاید شما هم همین کار را کرده اید . اما من
هرچی مجله کیهان بچه ها که درسن 8تا 15 سال نوجوانی خریده ام
وکتابهایی که در آن زمان جمع کرده ام را دارم واینجاست که هر وقت دلم
به یاد آن روزها می افتد ، فورا سراغ کتابهای آن دوران و مجلات وکیهان
بچه سروش نوجوان هاي آن زمان می روم .باور کنيد در آن دم احساس
می کنم نوجوانی ام را یافته ام اما خیلی زود وتوجه می شوم ؛ نه من
نوجوانی خود را 23 سال پیش تنها گذاشته ام وآن وقت است كه متوجه
می شوم اشکهایم ورق های کاهی کیهان بچه های 20 ریالی را خیس
کرده است . ... واقعاً کودکی یادش بخیر ...
به ياد روزهاي كودكي تقديم به همه دوستاني كه به دنبال سيزده سالگي
خود مي گردند.![]()

لحظه های سبز رویایی گذشت
آبی نیلی دریایی گذشت
روزهای بانشاط کودکی
پیش چشمان تماشایی گذشت
لحظه های «باز باران ، با ترانه»
داستان «رودخانه ،سنگ وجوانه»
ماجرای «چشمه سار وسنگ سخت»
باز« پترس» سد آب وپشت خانه
ریز علی «دهقان فداکارو چراغ»
قصه شیرین « روباه وکلاغ»
افتادن « دندان شیری هما»
دفتر «تصمیم کبری» توی باغ
...
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
«نگذاريم طبيعت افسانه شود»
ديگربار ، خوشبويي شب بوهاي فراموش شده ومهرباني نگاه نرگس هاي پرپر ، تمام وجودم را در بر مي گيرد.راستش باز هم دلم گرفته است ودر زميني كه تملق وريا حرف اول را مي زند ، دلم براي حرف هاي ساده وشيرين مادر بزرگ ها وپدر بزرگ ها تنگ شده است. درميان هيا هو وبوق ماشينها دلم براي آشناي رهگذري تنگ شده است. دلم براي بوييدن گلها ،هديه دادن لبخند ها وقصه گفتن براي ياسها تنگ شده است.
نمي دانم چرا همه انسانها دانه دادن به كنجشك ها و آب دادن به اطلسي هاي تشنه را فراموش كرده اند.
كسي به نگاه نرگس ها اعتماد نداردوبا لبخند شيرين هميشه بهارها شاد نمي شود. ديگر كسي براي تولد غنچه گل سرخ توي باغچه جشن نمي گيرد وشادي نمي كند.حالا همه گوش ها به شنيدن پيانو عادت كرده وهيچ گوشي تاب شنيدن ترانه هاي مرغ عشق را ندارد.
آري حالا ديگر همه افكار اطراف هواپيما و ماشين و وموشك و... پرسه مي زند.
كاش مي فهميديم كه طعم نان برشته داخل تنور ، هزاران بار بهتر از نان هاي ماشيني است !كاش حس مي كرديم كه سلام كردن حتي با يك لبخند كمرنگ ، شيرين تر از سلام دادن با بوق گيج كننده ماشين ها است !كاش درك مي كرديم احساس ماهي سرخ توي تنگ را كه فقط با اميد بازگشت به دريا ودرياچه در آن شنا مي كند!
پس بياييد اگر كاشفيم راز گل شب بو را كشف كنيم؛ واگر مخترعيم ،دستگاهي براي گرم نگه داشتن نان هاي برشته اختراع كنيم. اگر پزشك هستيم ، پژمردگي پري وش ها را درمان كنيم؛ واگر مهندسيم برنامه اي براي آبياري شعمداني ها بريزيم.
به اميد روزي كه تنگ ها بشكنند ،گل ها شاداب شوند، صداي بوق هميشگي ماشين ها قطع شود ونان، همان نان برشته توي تنور باشد . بياييد تا نگذاريم طبیعت افسانه شود.
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
به بهانه نزديك شدن به دوازده ارديبهشت روز معلم:
تقديم به : همه آنان كه معلم اند
از لحظه اي كه قدم در مدرسه خوبي ها گذاشتم ،نگاهي بود كه ياري ام مي داد ، و آن نگاه تو بود.
از آن زمان كه تو را شناختم ، كلامت نسيم بهاري دلم شدومحبتت چشمه سار جاري بيكران درونم ؛ چشمه ساري كه طنين دلنوازش زيبا تر از هر آواز ونغمه اي است.
آري تو به من الفباي بي انتهايي آموختي تا بر دشت دلم حك كنم؛الفباي محبت را؛الفباي دوستي ومهر وصداقت را! ومن آن را آموختم وفهميدم كه چگونه تو را دوست داشته باشم .
آيا مي داني هرگاه به چشمان پرمحبتت نظاره مي كنم ،آسماني از از گلستان زيبا مي بينم؛آسماني مملو از مود َت وصفا ؛ آسماني پر از نور، كه هيچ گاه تاريك نمي شود.
تو را آينه تمام نماي عشق مي بينم، به معناي واقعي آن .چون تو درياي بيكران محبتي، توفرشته جاويدان عشقي؛آنچنان كه هرگاه در پاي كلامت مي نشينم آرامشي تازه مي يابمو التهاب درونم فرو مي نشيند.
حال خود بگو، با كدام زبان وكدام قلم تقديرت كنم كه شايسته تو باشد؟ با كدام كلمات خوبيهايت را تكرار كنم؟ مگر نه اينكه شغل تو شغل انبيا است وعظمت كار انبيا را هيچ قلمي نمي تواند وصف كند ...!
پس سخن دلم را از نگاهم بخوان وچشمه سار جوشان وروحبخش محبتت را همواره بر جانم جاري ساز؛كه تشنه آنم ؛ وبدان كه از صميم قلب دوستت دارم
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
دلم برای سهراب ها می سوزد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سهراب
را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه شاعر است وشعر می گوید وشعرهایش هم خیلی قشنگ است.سهراب
را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه بی ریاست وبی هیچ دغدغه ای شعر می گوید وصدای باران ورود آهنگ شعرهای دلنشینش هستند.سهراب
را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه اهل کاشان است وکاشان شهر گلاب قمصر.سهراب
را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر نقاشیهایش که توی آنها می شود رد پای شعرهایش را دید.ومثل شعرهایش ساده وبی ریا هستند.سهراب
را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه تا بود، نفهمیدیمش وحالا که رفته « سهراب ، سهراب می کنیم » وبه نبودنش افسوس وحسرت می خوریم.سهراب
را دوست درم ،چون فهمیده بود که باید سهراب باشد ، چون چون فهمیده بود نباید توی چیزی دست ببرد ، نه گلاب های قمصرش ، نه شعر هایش ، نه نقاتشی هایش ، ولی حق دارد به آنها روح بدهد.به
آنها زندگی وحیات ببخشد وآنها را زیبا تر بکند....تا
به حال هرچه سهراب دیده ام ، مظلوم بوده. دلم برای تمام سهراب ها می سوزد واز همه بیشتر برای سهراب سپهری خودمان .جمعه چهاردهم فروردین 1388
بهار جاودانه
بهار آمده است
بهار ! بهار !
زمین مرده زنده شد
درخت لخت لباس سیز بهاری پوشید
وغنچه های زیبای بهار
رو به خورشید بی ریا
لب به لبخند گشود. ![]()
![]()
نسیم صبح!
قاصدصفا وخرمی بهار است
برخیز تا نوازشت کند.
![]()
بنگر!صفای جنگلهای شمال،
وشالی زارهای قصرقند وگیلان ،
پنبه زارهای گرگان،
ـ ودشت مغان،
با اوست.
![]()
سوغات نسیم ، زیبایی بهار است،
ـ وطراوت دل های بهاری.
خانه را صفایی بده،
آلودگیها را جارو کن
خانه دلت را از کینه ها بشوی
در کوچه عبور نسیم بایست،
وبا عطر بهار خرم باش.
مثل دریای مهربان عمان،
در سواحل چابهار وکنارک،
ودریای مازندران آرام،
درتیاب نور ومحمود آباد،
یا چون رودخانه های جاری ،
بمپور وسرباز،
سپید رود وارس،
کارون وکرخه،
شاداب باش.
![]()
برخیز!
ببین!
پیغام نخلستانهای سرفراز سراوان،
نیزارهای خوزستان،
تلاش خدایی بلوچان،
محبت مردم سخت کوش خراسان،
با نسیم است. ![]()
![]()
بها مهربان تو را می خواهد
بهار را بنگر!
چه زیباست
!آغوش باز خود را به استقبال نسیم ببر
عبدک را صدا کن،
احمد وبی بکررا،
ناگمان وادهم را هم. ![]()
**
جشن مهربانی امروز برپاست!
دست در دست هم برپا!
کوچه خلوت محبت منتظر شماست. ![]()
مزرعه اشتیاق را آب دهید،
ایران همیشه بهاری است،
بهار مهربانی جاودانه باد ![]()

جمعه هفتم فروردین 1388
آیا هنوز زود نیست؟
نمی دانم چگونه واز کجا شروع به نوشتن این مطلب بکنم.بگذارید اینگونه شروع کنم شاید بهتر بتوانم انچه را که در دل دارم بنویسم. نمی خواستم در مورد خود چیزی بگویم اما به خاطر اینکه موضوع خیلی مهم شده است ناچار شدم در این مورد مطالبی بنویسم شاید با نوشته شدن این مطلب از کمک فکری دوستان بهره مند بشوم.
موضوع از این قرار است : مدت ها است که برای کودکان ونوجوانان مطالب مینویسم. گاهی هم اتفاق می افتذ تا برای بچه ها سروده ای داشته باشم از این جهت البته خوشحالم اما این را می خواهم بگویم :چند روز مانده به سال نو یکی از دوستان نویسنده ام که مدیر یکی از انتشارات ها است مهمانم بود ایشان پیشنهاد چاپ کارهایم را بصورت کتاب مطرح کرد . در حالی که شاید بیش از ۱۵سال از کار فرهنگیانجام می دهم هنوز این جرات را به خود نداده ام که در موردچاپ کتابهایم دست به کاری بزنم .اما پیشنهاد این دوست عزیز هم زیاد غیر منطقی نبود او سالها است که با کارهای من آشنایی دارد وشاید این احساس او به جا باشد که من نسبت به چاپ کتابهایم دست به کار شوم .هنوز هم مانده ام آیا این پیشنهاد دوست نویسنده ام را بپذیرم یا نه؟هنوز هم با خود به این فکر میکنم برای چاپ کتاب هایم زود است اگر کمی صبر کنم پختگی کارهای شعر وداستانم بهتر دیدهمی شود شاید هم من اشتباه فکر می کنم وزمان آن رسیده است که برای چاپ کتابها کمر همت ببندم .
به هر حال بهترین راه برای حل مشکل اینگونه در ذهنم نقش بست که موضوع را به صورتی با دوستانم در میان بگذارم واز آنها کمک بگیرم ...
اما شما دوست عزیز که داری این مطلب را می خوانید می خواهم نظر شما را بدانم .چه کار کنم ؟
کتاب هایم را چا پ کنم یا نه؟
منتظر می مانم :
شما چه می گویید؟..؟
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
آمدم سوی شما این بار هم
باز با شرمندگی وسلام تازه ای
آه می بخشید دستانم تهی ست
نیست همراهم کلام تازه ای
*****
راه اگر دور است وقلبم آهنی
مهرتان آهن ربایی می کند
درتمام سرزمین قلب من
عشقتان فرمانروایی می کند
*****
من شما را می شناسم دوستان
قلبهای پاکتان دریایی است
باغ سبز مهربانی هایتان
مثل فروردین پر از زیبایی است
*****

سلام دوستان خوب حالتان چطور است ؟ امید وارم حال همه خوب وخوش باشد.بالاخره بعد از گذشت مدت ها آفتابی شوم باورکنید خیلی دلم برایتان تنگ شده است وخیلی دوست داشتم پیش از ایتها به دیدنتان می آمدم ، اما فشار کارهای جانبی به قدری زیاد است که این زمان را از من گرفته است اما باز هم از اینکه این فرصت یه دست آمد خدا را شکر میگویم امید است با این بهانه بتوانم در آینده بیشتر در ملاقاتتان بکنم واین شروع نابهنگام بهانه خوبی باشد برای ادامه کارکردن امید وارم با ارسال نظرات خوددر این وادی کمکم بکنید .
انشاءالله




